اتاق من دنج ترین نقطه ی خانه است. در را که می بندم از تمام عالم جدا می شود. از محیط خانه از محیط بیرون روز ها روشنایی ندارد. 11 صبحش مثل 11 شب می ماند. مستقیما به بیرون از خانه راه دارد. خودش برای خودش ایالتی ست جدا . 

خواهر که کنکور داشت، اتاق هایمان را با هم عوض کردیم. او آمد اینجا ساکن شد و من در اتاق او ساکن شدم. من البته هیچ چیز همراه خودم نبردم. فقط لباس هایم و چند تا دیگر از وسایل شخصی ام. حتی تخت هایمان را هم جا به جا نکردیم. 

حالا که دوران کنکور خواهر تمام شده، برگشته ام به اتاقم. می دانی ؟ انگار برگشته ام به خودم .

در و دیوارش را خودم رنگ کردم. یک جاهایی از خط بیرون زده ام ها . ولی وقتی فکر میکنم خودم رنگش کرده ام، برایم اهمیت چندانی ندارد که از خط زده ام بیرون . آینه اش را خودم با دست های خودم درست کردم. آن کُنده های زیر آینه را خودم تزئین کرده ام. با سنگ های ِ سبز آبی که خودم با دست های خودم جمع کرده بودم.

میز اتاق، مال سال های دور است. وقت هایی که ابتدایی بودم. مشق های همه ی عمرم را روی آن نوشته ام . فرش اتاق هم . همه چیزش نشان از من دارد . این یک سالی که در آن یکی اتاق بودم مدام احساس می کردم مستاجرم. داشتم موقتا زندگی می کردم. انقدر این موقت بودن در ذهنم پر رنگ بود که این یک سال هیچ دست به چیدمان اتاق خواهرم نزدم. با اینکه خیلی هم دوستش نداشتم. حالا که برگشته ام به اتاق خودم، حالم کمی بهتر است . هر چند که دیگر آن سکوت قبل را ندارد.

زیر پنجره ی اتاقم یک آرایشگاه مردانه باز شده که مدام دارد هایده و شکیلا و لیلا فروهر و گوگوش گوش می دهد. آن قدیم ها فقط صدای نگهبان می آمد . وقتی که شب ها قدم می زد و برای خودش آواز می خواند . وقتی که همه ی مردم خواب بودند و من بیدار بودم می شنیدم چه می خواند. گاهی اصلا منتظر می ماندم پیرمرد از زیر پنجره ام رد شود و چیزکی بخواند . شب ها عرفانی می خواند . نه آن که بگویم صدایش مثلا از هایده بهتر است ها . ولی برای من گرم تر بود از هر صدای دیگری . 

می دانی ؟ از دیروز که برگشتم به اینجا، مدام دارم به آخرین اتفاقات این اتاق فکر می کنم. دیروز یادم به یکی از پست های اینجا افتاده بود . که به پهنای صورتم اشک می ریختم و می نوشتمش . اشک می ریختم و می نوشتمش . حالا اینجا نیست . پاکش کرده ام !

راستی ما آدم ها چرا می نویسیم ؟ از کجا شروع می کنیم به نوشتن . ؟

من همیشه از زنگ های انشاء بیزار بودم. من آدم شری نبودم در مدرسه، ولی وقتی با چیزی حال نمی کردم عمرا انجامش می دادم. مثلا آن که من هیچ وقت انشاء نمی نوشتم. انشاء هایم را غزاله می نوشت. یا لااقل غزاله شروعشان می کرد و من ادامه شان می دادم. از زنگ های انشاء بیزار بودم. همیشه آن ته کلاس می نشستم و شیطنت با بچه های ِ ته ِ کلاس را به شنیدن ِ اراجیف ِ بچه ها ترجیح می دادم. ولی یادم است انشاء برای من از یک موضوع شروع شد :

پیرمردی روی ِ ماسه های ساحل.

نمی دانم، واقعا نمی دانم چه داشت در خودش این موضوع که مرا آن قدر گرفت. هنوز خوب در خاطرم است. آمدم خانه، نشستم روی فن کوئل ِ اتاق. زمستان بود . چنارهای ِ  ِ خیابان را نگاه می کردم و می نوشتم . یادم نمی آید چه نوشتم. اصلا یادم نمی آید. فقط می دانم هزار بار بهتر از وقت هایی شده بود که غزاله انشاء می نوشت برایم.

نوشتن برای من از آن جا شروع شد. از پیرمردی روی ماسه های ساحل. از زمستان. از چنار. 

من نمی دانم چرا نوشتم. نمی دانم . فقط می دانم از آن روز به بعد، که روزهای آخر ِ سوم راهنمایی بود، زنگ های انشاء را دوست می داشتم . فقط می دانم دبیرستان عمیقا دل تنگِ زنگ های انشاء می شدم و دلم می خواست که بنویسم و بروم پای تخته و هر آن چه که نوشته ام را بخوانم. ولی نمی شد . دبیرستان از این آپشن ها نداشت. 

من اولین وبلاگم را سوم راهنمایی ساختم. توی بلاگفا. بعدها میهن بلاگ را امتحان کردم. پرشین بلاگ را هم. یادم نمی آید دیگر چه سرویس هایی بود . ولی تقریبا اکثرشان را امتحان کردم. آن روز ها ، اینجا باید با دعوت نامه می آمدی. بیان را می گویم. وقتی از اینجا دعوت نامه گرفتم، خیال برم داشت که لابد خوب می نویسم که برایم دعوت نامه آمده .  و خب امروز می بینم که زهی خیال باطل ! یعنی وقتی می بینم این همه سال دارم در نوشتن مهملات خودم درجا می زنم، می بینم که زهی خیال باطل ! 

سوم راهنمایی بودم که وبلاگ نویسی را شروع کردم. حالا چه . ؟ ترم آخر دانشگاهم تمام شد. 

نه سال است که دارم می نویسم  بی آن که بدانم چرا شروع کردم به نوشتن . اصلا چه شد که شروع کردم ! 

فقط می دانم آن اوایل نوشتن به فکر کردنم کمک می کرد. گاهی در حین نوشتن فکر هایی در ذهنم جرقه می زد که اگر صد سال تمام هم تمرکز می گرفتم و می نشستم به فکر کردن، عمرا به ذهنم می رسیدند. آن اوایل نوشتن کمکم می کرد که ذهنم آشفته نباشد . حالا ولی . نوشتن آشفته ام می کند. هزار هزار پرونده را با هم در ذهنم باز می کند. حین نوشتن، هزار هزار فکر در هم می پیچند .

نوشتن برایم یک مفر ِ آنی است از دردهایی که می چشم. مستم می کند تا نفهمم دارم چه ضرباتی را می خورم. اما به محض خارج شدن از مستی اش، پشیمانی یقه ام را می گیرد . 

 باید اعتراف کنم که معتاد شده ام به واژه ها. به جمله ها . اصلا به این صدای ِ صفحه کلید . باید اعتراف کنم وقتی نمی نویسم، استخوان هایم درد می گیرند. دیوانه می شوم. حین نوشتن، حالم خوب است. اما کمی که هیجانش می خوابد عصبی می شوم از هر آن چه که نوشته ام. از هر آن چه که باید می نوشتم و ننوشتم. عصبی می شوم از ثبت در اینجا . مثلا من که حالا دارم می نویسم می دانم دو ساعت دیگر سخت از این نوشتن پشیمان خواهم بود. 

چرایش را نمی دانم. به هر حال هر کسی به نوعی از خود درگیری مبتلاست. من هم به این نوعش . 

الا ای حال . 

برگشته ام به اتاقم. به همه ی سال هایی که اینجا می نوشتم. گاه در تقویم هایی که حالا دیگر ندارمشان و دورشان انداخته ام. گاه در وبلاگ هایی که یکی پس از دیگری حذفشان کرده ام. حالا برگشته ام به اتاقم و دارم دوباره می نویسم. اینجا حال ِ نوشتنم هم از آن اتاق بهتر است. گویی در و دیوار این اتاق هم با صدای صفحه کلید آشناست. با ضرباهنگ انگشت های من روی یکی ِ یکی ِ این دکمه ها. لابد می فهمند چه می نویسم. مثلا می فهمند که وقتی دستم را روی کلید " د " می گذارم چه صدایی میدهد و وقتی دستم را روی کلید " ر " می گذارم چه صدایی .  دارم به یکی یکی پست هایی که اینجا نوشته بودم فکر میکنم. به آن ها که در اوج ِ خامی، دم از عشق می زدم ، بیشتر . 

برگشته ام به اتاق و دارم فکر میکنم این نه سال را چرا نمی توانم تمام کنم . ؟  مرا چه شده که هم دوست دارم بنویسم ، هم دوست دارم کسانی باشند که مرا بخوانند ولی دست آخر . هم از نوشتن پشیمان می شوم و هم از اینکه همه ی چرندیاتم را داده ام ملت بخوانند. 

چرا مثل آدم نمی روم برای همیشه توی آن یکی وبلاگی بنویسم که هیچ خواننده ای ندارد. که هیچ کسی آدرسش را ندارد جز خودم. چرا همیشه اول می آیم اینجا را یک نگاه می اندازم. ؟ 

چرا منتظرم ستاره های وبلاگ های شما چند نفر آن بالا روشن شود . ؟ چرا من هنوز دوست دارم شما مرا بخوانید . ؟ چرا من تمام نمی کنم این نه سال را ؟ 

می دانی ؟

اینجا، برای من مثل اتاقم است. روی در و دیوارش خودم نوشته ام. رنگش را خودم انتخاب کرده ام. اسمش را . آدرسش را. برایم دنج ترین نقطه ی دنیا بود .  چرا خودم را بابت اینکه هنوز به اینجا می آیم و می نویسم سرزنش می کنم . ؟ مگر نه اینکه اینجا هم خودش برای خودش ایالتی ست جدا از همه ی عالم . ؟ پس چرا من اینجا هم بی آرامم . !؟ چرا مثل آن روز ها نیست . ؟

 

.

.

 

راستی تو هیچ اینجا را می خوانی ؟ 


مشخصات

  • دانلود + ادامه مطلب (منبع اصلی)
  • کلمات کلیدی: اتاق ,نوشتن ,دانم ,انشاء ,هایی ,حالا ,دعوت نامه ,شروع کردم ,برای خودش ,دوست دارم ,هزار هزار
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارشدهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

تراب هفته نامه حزب الله کافه درآمد رهایی در کره جنوبی چند خط از زندگی من بلاگ طرح | طراحی و سئو سایت ام پی تری فول یک فیلم یک زندگی راه راست دانلود رایگان مقالات فارسی